زندگی من در #آلمان تلخی ها و شیرینی های زندگی را اینجا از نگاه من #تماشا می کنیم. گاهی مینویسم از من و #کولیت #کرون #IBD
روز بارانی و خودرو در راه مانده
3 دیدگاه

خریدها را داخل ماشین می گذاشتم که دیدم،
دو دختر ماشینی را هُل می‌دهند، باتری خالی کرده بود،
با خود گفتم، “چه جالب، اولین بار است که در آلمان چنین صحنه ای را می بینم!”

اما چقدر بد که زمستان هم هست، تحمل سرما همیشه برایم دشوار بوده، خواستم بروم برای کمک که
چند جوان به آنها ملحق شدند، کافی بود، مشغول کار خودم شدم،
از پارکینگ در می آمدم، دیدم گویا هنوز روشن نشده، دو دختر هم در ماشین نشسته  با اندکی خجالت به اطراف نگاه می کردند، جوانها رفته بودند، شیشه را پایین دادم،

-مشکل باتری دارد؟
-بله،
– بهتان باتری می‌دهم،
ماشین را خلاف، رو در رویش پارک کردم، یکی شان سیم باتری را آورد، از سیم باتری که در ماشین پیکان قدیمی مان داشتیم هم گویا دنیا دیده تر می‌نمود،
گفتم: حتما از اولین فروشگاه سیم باتری نو بخرید، سیم باتری خودم را درآوردم، نو بود، پُلمپ سفتِ پلاستیکی‌اش را هنوز باز نکرده بودم، در داشبورد چاقویِ جیبیِ دسته زنجان را درآوردم و بازش کردم، با خود می گفتم نکند آنها را بترساند! اما راستش بگمانم در زمستان که انسان باتری خالی می‌کند، اگر مرد جیوه ای (فیلم ترمیناتور- نقش منفی) هم ماشینش را نگه دارد برایت، ترسناک نخواهد بود!

هوا سرد بودُ باریدن را هم استارت می‌زد، عالی بود! به گمانم دستانم حتی سردتر از سرمای بیرون بودند،
گفتم: استارت بزنید، استارت نگرفت، بارها و بارها…
در حالی که سیم را جمع می‌کردم، گفتم: شاید بهتر باشد زنگ بزنید به پدرتان یا یک تعمیرکار بیاید، برای بار آخر دوباره سیم ها را متصل کردم و چند بار جدا کردم، گفتم لطفا سوییچ را بدهید، من استارت می‌زنم، (نمیدانم چرا – با خودم فکر کردم شاید ماشین از مدل استارت زدنِ دخترک خوشش نمی‌آید و اینکه شاید دخترک در هنگام استارت زدن به “این لگنِ لعنتی!” فکر می‌کرد اما من به “روشن شو پسر!”)
حق بامن بود، روشن شد!
خوشحال شدند، سیم هارا که جمع می‌کردم- البته نه به همان مرتبی که اول بود- آنها تشکر می‌کردند، گفتند دانشجو هستند، گفتم که من هم تا چند هفته پیش دنشجوی مکانیک بودم. رفتم که سوار شوم آمدند برای تشکر و دست دادن، مطمعنم باخود فکر کردند که دست این پسرچقدر یخ زده بود!
سوار ماشین شدم، “آخ چقدر گرما خوب است، مخصوصا در زمستان” این را گفتم و براه افتادم.
در راه به این فکر می‌کردم که حالا آنها با خود فکر می‌کنند که چه خوب شد که او مهندس مکانیک بود، وگرنه هنور در نیمه راه بودیم.
بهر روی آنها که نمی‌دانند این مکانیک، آن مکانیک نیست!
بقول عمو جان که می‌گفت مهندسی میکانیکی!

امیدوارم هیچ کس در راه نماند، مخصوصا در زمستان!

3 دیدگاه درباره “روز بارانی و خودرو در راه مانده”

  1. هوا یخ زده و بارانی بود،
    از آن سوزدارها که تا مغز استخوان یخ میزد.
    دستهایم را به هم مالیدم تا گرما قدرتمندترم کنه،
    استارت زدم،
    نه بی فایده بود،
    انگار کالبدش یخ زده بود.
    نگاهی به مهتاب انداختم،
    مضطرب بود…
    پوف عمیقی کشیدم و گفتم لطفااا روشن شو…
    اما نه،
    حتی گروه امدادی پسرانه هم کارساز نشد و دست از پا درازتر رفتند.
    سرم را چسباندم به فرمان ماشین،
    توی دلم هی بد و بیراه که ای چهارچرخ بی عرضه….
    تق تق،سرم رابلند کردم،
    پالتو پوش مو بلندی که گویا مهندس از آب درآمد و قهرمانانه بی عرضه جان را تعمیر کرد.
    وقتی برای تشکر مقابلش قرار گرفتم،
    دستانش حس یخ زدگی میداد.
    نمیدانم چرا ولی جمله ایی در دلم برایش ماند که شاید شما جوابش را بلد باشید…
    مگر قهرمان ها هم یخ میزنن؟!؟
    آن هم قهرمان از نوع به قول مادربزرگ،میکانیکی…😉
    F.k

  2. دروود بر شما،
    ماجرای آنروز تقریبا کامل شد،
    داستان هر دو طرف با کمک ذهن خلاق شما روایت شد، لذت بخش بود خواندنش!
    ممنونم

دوست دارم دیدگاهتان را بدانم.

ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای ضروری با * علامتگذاری شده اند.

86 + = 95